|
موجی پنهان
در گیسویش
دریا در چشم جادویش
ناگه از من دل ربودی آسان
آمد رقصان همچو بوی باران
خون گشته دل که بیایی
چشمانت را بنمایی
در سینه ها آوا شدی
از قصه ها پیدا شدی
موجی به ساحل مانده ای
شاید شبی دریا شدی
امشب تمام من در بود تو گم شد
افسانه درد هوا و گندم شد
پر دل بگشا پر بر بستی
پر و بال دل را کی بگشایی
در اوج این بی پروایی
با جان من هم آوایی
اکنون از توعشقی روشن در من
پیدا
در جان من چون رویایی هر دم
هر جا
امشب تمام من در بود تو گم شد
افسانه درد هوا و گندم شد
امشب تمام من در بود تو گم شد
افسانه درد هوا و گندم شد
(حسام بهرامی)
|